قهرمان ميرزا عين السلطنه

6900

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

چند شب شمران . دائى خنده كرد گفت با انور الدوله بروم شمران . باز از روى صندلى برخاسته گفت ديروز انور الدوله مىگفت بايد پيشواز بروم . من هرقدر التماس كردم پيشواز لازم نيست گفت محال است . يك‌مرتبه گفتم خانم ديروز هشت تومان كفش خريدى به روى پيشواز پاره پاره مىشود . تا اين حرف را شنيد گفت نمىروم . در مشهد يك روز سردى بود ، باد و كولاك . انور الدوله گفت حكما نماز مغرب و عشا را بايد در حرم بخوانم . هرقدر من گفتم سرد است ناخوش مىشوى گفت خير مىروم . زود از اطاق بيرون آمدم به زعفران باجى گفتم نگذار برود و آمدم توى اطاق جاى خودم نشستم . خانم رفت بيرون ، زعفران باجى گفت توى اين باد و سرما كجا مىروى . گفت حرم . گفت عقلت ناقص است ، برو برو زير كرسى . گفت نروم ، گفت خير . خانم آمد جاى خود نشست . من از آن‌روز دانستم از زعفران باجى مىترسد . باز نشست . باز فخر الملك نالهء شام كرد . معتضد السلطنه برخاست برود . نمىدانم فخر الملك باز چه تقدس‌مآبى به خرج داد گفت دكتر محمد خان وقتى كه انور الدوله از عتبات آمده بود ديدن كرد ، پرسيد خرج خانم چقدر شد . گفت هفتصد تومان اينجا داشتم يك ملك كرمانشاه فروختم ، يك انگشتر كجا . حساب كرد دو هزار و پانصد تومان خرجم شده است . گفت خانم بهتر اين بود اين پول را مىگذاشتيد جائى از تنزيل آن دو نفر ژاندارم مىگرفتيد كه در راه وطن خدمت كند . گفت مىدانى آن دنيا اين حرفها را نمىفهمند . دكتر گفت شما لازم نبود براى مردمانى كه نمىفهمند آنقدر پول خرج كنيد . ترك روزه بعد از خنده‌هاى زياد از صحبتهاى دائى كه البته در نوشتن آن‌طور شيرين نمىشود زيرا حال فخر الملك و زنها تا مجسم نباشد لذت صحبت دائى معلوم نخواهد شد . صحبت را به اين چند كلمه خاتمه داد . هوا كه گرم بود روزه مىگرفتم ، مغرب دو گيلاس بزرگ شربت آب‌ليمو مملو از يخ حاضر ، توپ كه مىانداختند سر مىكشيدم . كم‌كم عقلم زيادتر شد گفتم شربت را چرا مغرب بخورم ظهرها مىخورم كه گرمتر است . از آن‌وقت كه عقلم سرم آمد روزه را ترك كردم . دائى پير است . بنيه‌اش چندان خوب نيست به اين واسطه روزه نمىگيرد . اما در صحبت خصوصا حضور فخر الملك و زنها خوددارى نمىكند . معتضد السلطنه رفت . شام خورديم . حاج عز الممالك آمد . ارباب كيخسرو رئيس مباشرت ، دست‌غيب ، و كازرونى هم عضو انتخاب شدند . مدير السلطنه « 1 » آمد .

--> ( 1 ) - مدير السلطنه لقب عبد اللّه مستوفى بود .